بایگانیِ مقاله

تجسمِ هنر

نوشته‌یِ سامان آزادی

درباره‌یِ رجحان ادبیات بر دیگر هنرها، بسیار شنیده‌ایم که گونه‌هایِ ادبی را دارایِ قابليتِ چندگانه‌گیِ تجسم می‌دانند. یعنی خواننده یا شنونده‌یِ اثر ادبی قادر است جهان/تصویرِ خاصِ خود را از متن بازآفريند. و اين درحالی است که یک فیلم یا نقاشی (دستِ‌کم در نوعِ کلاسیکش) چنین قابلیتی نداشته و تصویر محمولِ اثر در اين هنرها بر ذهنِ مخاطب تحميل می‌شود.

اما مسئله این است که چرا این امکانِ چندگانه‌گیِ تجسم، که من آن را با احتیاط «پلوراليسم تجسمی» می‌خوانم، به‌مثابه‌یِ ارزش والایِ هنر شناخته می‌شود. بر آنم که اين موضوع، هم‌زمان، ریشه در فرهنگِ یونانی/مسیحی از يک‌سو، و اندیشه‌یِ دموکراتیکِ مدرن از سویِ ديگر دارد. در اين‌جا، کوتاه، همين‌قدر که: فرهنگِ اساسن تجسم طلبِ یونانی/مسیحی، هنگامی که به اندیشه‌یِ دموکراتیک گره می‌خورد، «پلورالیسم تجسمی» را ارزشِ والا، بل‌که وظيفه‌یِ «هنر دموکراتیک» برمی‌شمرد.

چنان‌چه به مطالعه‌یِ مفصل‌تری در اين زمينه علاقه‌منديد، به متن کامل نوشته‌یِ من زير عنوان «پلورالیسم تجسمی و تفکر مدرن» در سایت اثر مراجعه کنید.

Advertisements

آفتِ پیش‌آگاهی

نوشته‌یِ سامان آزادی

پيرمردی را تصور کنيد که در حالِ روايتِ داستانی از جوانیِ خويش است و روايت رسيده به آن اوجِ مُعَوَّجی که فی‌المثل قهرمان (راوی) ميانِ بيابانی، لابه‌لایِ گله‌یِ گرگی، گرفتار آمده و راهِ فراری هم ندارد.
حالا شمایِ مخاطبيد و روشن‌تر از روز، آن‌که قهرمان (روای/ پيرمرد) جانِ سالم به در برده لابد که حالا روای است و پيرمرد!
دوباره تصور کنيد که به تماشایِ فيلمی نشسته‌ايد با نامِ احتمالیِ «عسل طلا» که نقشِ اولش يکی از فوقِ ستاره‌هایِ خوش بَرورویِ وطنی است. و باز بلايي آماده‎یِ نزول بر سرِ اين قهرمان است. و شمایِ مخاطب به تجربه می‌دانيد که در فيلم‌هايي از جنسِ «عسل طلا» و «شيطون بلا» نقشِ اول، مُفت نمی‌ميرد.
و باز از اين دست است رمان‌هايي که پشتِ جلدش دو تا چشمِ درشتِ زنانه گذاشته‌اند؛ يا اَکشِن‌هایِ آمريکايي، و البته سريال‌هایِ وطنیِ عميقن اعتقادی.
اين گونه از روايت که به آفتِ «پيش‌آگاهی» دچار است، خواه ناگزير باشد (مانندِ نمونه‌یِ پيرمرد) و خواه به‌تجربه فراهم آمده باشد (چون ديگر نمونه‎ها)، هرچند به جانِ مخاطبِ بی‎خيال و خسته از کارِ روزانه می‌نشيند، اما باز «آفت» است، مگر آن‎هنگامی که راویِ زيرک، تردستانه، راه ديگری بپيمايد: تعليقِ انتظار.
اين راهِ ديگر را ديگر بار بازخواهم گفت.