بایگانیِ ژوئن, 2008

آفتِ پیش‌آگاهی

نوشته‌یِ سامان آزادی

پيرمردی را تصور کنيد که در حالِ روايتِ داستانی از جوانیِ خويش است و روايت رسيده به آن اوجِ مُعَوَّجی که فی‌المثل قهرمان (راوی) ميانِ بيابانی، لابه‌لایِ گله‌یِ گرگی، گرفتار آمده و راهِ فراری هم ندارد.
حالا شمایِ مخاطبيد و روشن‌تر از روز، آن‌که قهرمان (روای/ پيرمرد) جانِ سالم به در برده لابد که حالا روای است و پيرمرد!
دوباره تصور کنيد که به تماشایِ فيلمی نشسته‌ايد با نامِ احتمالیِ «عسل طلا» که نقشِ اولش يکی از فوقِ ستاره‌هایِ خوش بَرورویِ وطنی است. و باز بلايي آماده‎یِ نزول بر سرِ اين قهرمان است. و شمایِ مخاطب به تجربه می‌دانيد که در فيلم‌هايي از جنسِ «عسل طلا» و «شيطون بلا» نقشِ اول، مُفت نمی‌ميرد.
و باز از اين دست است رمان‌هايي که پشتِ جلدش دو تا چشمِ درشتِ زنانه گذاشته‌اند؛ يا اَکشِن‌هایِ آمريکايي، و البته سريال‌هایِ وطنیِ عميقن اعتقادی.
اين گونه از روايت که به آفتِ «پيش‌آگاهی» دچار است، خواه ناگزير باشد (مانندِ نمونه‌یِ پيرمرد) و خواه به‌تجربه فراهم آمده باشد (چون ديگر نمونه‎ها)، هرچند به جانِ مخاطبِ بی‎خيال و خسته از کارِ روزانه می‌نشيند، اما باز «آفت» است، مگر آن‎هنگامی که راویِ زيرک، تردستانه، راه ديگری بپيمايد: تعليقِ انتظار.
اين راهِ ديگر را ديگر بار بازخواهم گفت.

Advertisements

استرداد

بروس راجرز
برگردان سامان آزادی

مثلِ هر کسی که تازه صاحب‎خانه شده‎، لانه‎یِ زنبورِ زيرِ رُخ‎بام را خراب کرد و با وجودِِ اعتراضِ همسرش، زيرطاقِ گشادی را که سارها خانه می‎کردند، بست. بهارِ امسال جانورانِ جونده‎ای زيرِ ايوان خانه کرده‎اند. تيرک‎ها را می‎جوند اما او می‎گذارد که بمانند. دخترش گمان می‎کند: به خاطرِِ قلبِ مهربانِ مادر دلاش به رحم آمده. اما نه؛ فقط، درنهايت، فهميده که يک مستاجر است.