<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: يک طرفش را می‌بينيم</title>
	<atom:link href="http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 17 Jul 2009 06:16:38 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: hoda sadeghi</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-53</link>
		<dc:creator>hoda sadeghi</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 18:53:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-53</guid>
		<description>سلام
باورم نمیشه
منو لینک کردین؟
فکر نمیکردم به این زودی منم به جمعتون پیوستم
نمیدونم...
اگه بگم یه جورایی احساس غرور میکنم خیلی بچگانه حرف زدم؟
الآن منم باید بچسبونمتون به تن وبلاگم؟!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
باورم نمیشه<br />
منو لینک کردین؟<br />
فکر نمیکردم به این زودی منم به جمعتون پیوستم<br />
نمیدونم&#8230;<br />
اگه بگم یه جورایی احساس غرور میکنم خیلی بچگانه حرف زدم؟<br />
الآن منم باید بچسبونمتون به تن وبلاگم؟!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: hoda</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-49</link>
		<dc:creator>hoda</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 19:34:08 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-49</guid>
		<description>سلام
ممنون از اطلاعتون
وبلاگ آرام بخشی دارین

..................

&lt;em&gt;از لطف شما ممنونم؛ ولی عجیب یاد&lt;strong&gt; دیازپام ده&lt;/strong&gt; افتادم. پایدار باشید.&lt;/em&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
ممنون از اطلاعتون<br />
وبلاگ آرام بخشی دارین</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p><em>از لطف شما ممنونم؛ ولی عجیب یاد<strong> دیازپام ده</strong> افتادم. پایدار باشید.</em></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نسرین مدنی</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-48</link>
		<dc:creator>نسرین مدنی</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 10:19:23 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-48</guid>
		<description>من در دوسه باری که برایم ایمیل فرستاده اید مطالبتان را خوانده ام و هر بار موفق نشدم کامنتم را ارسال کنم امیدوارم این یکی صحیح و سالم به مقصد برسد. خیابانی به نظرم جای حرف داشت اگر داستان خیلی خیلی کوتاه نام دارد . 
مطالبتان را می خوانم هربار اگر چه کامنت نگذارم. 
پایدار باشید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من در دوسه باری که برایم ایمیل فرستاده اید مطالبتان را خوانده ام و هر بار موفق نشدم کامنتم را ارسال کنم امیدوارم این یکی صحیح و سالم به مقصد برسد. خیابانی به نظرم جای حرف داشت اگر داستان خیلی خیلی کوتاه نام دارد .<br />
مطالبتان را می خوانم هربار اگر چه کامنت نگذارم.<br />
پایدار باشید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داستانسرا(عمولي)</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-42</link>
		<dc:creator>داستانسرا(عمولي)</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 17:15:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-42</guid>
		<description>سلام دوست من.ترجمه زيبائي بود.اما داستانهاي خودت را بيشتر پسنديدمو البته مقاله ات را بسي بيشتر ونقدت هم در وب خودم بيشتر ازهمه.ممنونم از نظرات سودمندي كه برايم گذاشته بودي.ياعلي.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوست من.ترجمه زيبائي بود.اما داستانهاي خودت را بيشتر پسنديدمو البته مقاله ات را بسي بيشتر ونقدت هم در وب خودم بيشتر ازهمه.ممنونم از نظرات سودمندي كه برايم گذاشته بودي.ياعلي.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نقاش خیابان چهل و هشتم</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-40</link>
		<dc:creator>نقاش خیابان چهل و هشتم</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 08:25:07 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-40</guid>
		<description>سلام
داستان خیلی معرکه ای بود. همین دیشب داشتم کتاب (( کوتاه ترین داستان ها)) رو می خوندم که استنلی بوبین جمع آوری کرده و خیلی هاشون هم خودش نوشته. فعلا حسابی توی فاز flash fiction ام!
راستی مثل اینکه تو هم دانشجوی اهواز بوده ای؟ یا شاید اصلا همین الان هم ساکن اهوازی؟! من هم ساکن اهوازم ( البته دانشجوی آبادان! )
یواش یواش دارم یه ارتباط فراماسونری بین تمام برو بچه های هنری و فرهنگی شهر پیدا می کنم! شاید باورت نشه ولی تموم بروبچ هنری شهر یه جوری همدیگه رو می شناسن و با هم در ارتباطن بدون اینکه خودشون بدونند! مثلا من آقای الف رو می شناسم و آقای الف هم خانم ب رو. خانم ب هم آقای ج رو که از دوستای دور منه می شناسه و آقای ج ...
این رابطه وحشتناک (!) رو چند روز پیش توی یکی از کافی نت های شهر کشف کردم! دیدم که همه کسانی که اونجا هستن به یه نحوی همدیگه رو می شناسن و منم به طور مستقیم یا غیر مستقیم با همه شون در ارتباطم!
به وبلاگ ما هم سر بزنید. خوشحال می شویم!

..................

از لطف شما ممنونم ولي من دانشجوي اهواز نبودم. موفق باشيد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
داستان خیلی معرکه ای بود. همین دیشب داشتم کتاب (( کوتاه ترین داستان ها)) رو می خوندم که استنلی بوبین جمع آوری کرده و خیلی هاشون هم خودش نوشته. فعلا حسابی توی فاز flash fiction ام!<br />
راستی مثل اینکه تو هم دانشجوی اهواز بوده ای؟ یا شاید اصلا همین الان هم ساکن اهوازی؟! من هم ساکن اهوازم ( البته دانشجوی آبادان! )<br />
یواش یواش دارم یه ارتباط فراماسونری بین تمام برو بچه های هنری و فرهنگی شهر پیدا می کنم! شاید باورت نشه ولی تموم بروبچ هنری شهر یه جوری همدیگه رو می شناسن و با هم در ارتباطن بدون اینکه خودشون بدونند! مثلا من آقای الف رو می شناسم و آقای الف هم خانم ب رو. خانم ب هم آقای ج رو که از دوستای دور منه می شناسه و آقای ج &#8230;<br />
این رابطه وحشتناک (!) رو چند روز پیش توی یکی از کافی نت های شهر کشف کردم! دیدم که همه کسانی که اونجا هستن به یه نحوی همدیگه رو می شناسن و منم به طور مستقیم یا غیر مستقیم با همه شون در ارتباطم!<br />
به وبلاگ ما هم سر بزنید. خوشحال می شویم!</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p>از لطف شما ممنونم ولي من دانشجوي اهواز نبودم. موفق باشيد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ارتش سايه ها</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-39</link>
		<dc:creator>ارتش سايه ها</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 06:48:30 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-39</guid>
		<description>1: امروز 17+1 تیره... مریم مهتدی اینجور نوشت و من هم خوشم آمد....
اینکه یاد فیلم شهر موشها افتادم و اسمش رو نبر....
2: امروز 18 تیره و نمی دونم اگر تاریخ برگرده رییس جمهور سابقآ محبوب حاضر میشه یکبار فقط یکبار دست از محافظه کاری برداره و بیاد و در جمعمون حرف بزنه....
3: امروز 18 تیره ... شکستها و پیروزی هایمان سخیف شده اند... در حد مچگیری یه استاده (( شاید )) فاسد...
4: امروز 18 تیره و من اینقدر تکرارش میکنم که بدانیم حافظه مان انگار کاملن از کار نیفتاده است... 18 تیر... تکرار میکنم...
5: در خیلی مخلص گوییهایم و امضاهایم تغییری ایجاد نشد امسال... هرچند امروز 18 تیر است....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>1: امروز 17+1 تیره&#8230; مریم مهتدی اینجور نوشت و من هم خوشم آمد&#8230;.<br />
اینکه یاد فیلم شهر موشها افتادم و اسمش رو نبر&#8230;.<br />
2: امروز 18 تیره و نمی دونم اگر تاریخ برگرده رییس جمهور سابقآ محبوب حاضر میشه یکبار فقط یکبار دست از محافظه کاری برداره و بیاد و در جمعمون حرف بزنه&#8230;.<br />
3: امروز 18 تیره &#8230; شکستها و پیروزی هایمان سخیف شده اند&#8230; در حد مچگیری یه استاده (( شاید )) فاسد&#8230;<br />
4: امروز 18 تیره و من اینقدر تکرارش میکنم که بدانیم حافظه مان انگار کاملن از کار نیفتاده است&#8230; 18 تیر&#8230; تکرار میکنم&#8230;<br />
5: در خیلی مخلص گوییهایم و امضاهایم تغییری ایجاد نشد امسال&#8230; هرچند امروز 18 تیر است&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یه غریبه</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-38</link>
		<dc:creator>یه غریبه</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 12:59:19 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-38</guid>
		<description>سلام جناب آزادی عزیز و ممنون بابت ایمیلی که باعث معرفی این سایت شد.امیدوارم به دیدار دوباره و همواره مفتخر باشم.سلام مرا به همکارانتون بویژه آقای معروفی برسانید.
راستبی داستان خیابانی جالب بود و البته این برگردان زیبا هم همینطور.
ماندگار باشی.
...............
&lt;em&gt; از لطفِ شما ممنونم. فقط من متوجه يک نکنه نشدم: منظورتان کدام آقایِ معروفی بود؟ اگر عباس معروفی را می‌فرماييد، به رویِ چشم! بزرگیِ شما را می‌رسانم.&lt;/em&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام جناب آزادی عزیز و ممنون بابت ایمیلی که باعث معرفی این سایت شد.امیدوارم به دیدار دوباره و همواره مفتخر باشم.سلام مرا به همکارانتون بویژه آقای معروفی برسانید.<br />
راستبی داستان خیابانی جالب بود و البته این برگردان زیبا هم همینطور.<br />
ماندگار باشی.<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
<em> از لطفِ شما ممنونم. فقط من متوجه يک نکنه نشدم: منظورتان کدام آقایِ معروفی بود؟ اگر عباس معروفی را می‌فرماييد، به رویِ چشم! بزرگیِ شما را می‌رسانم.</em></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: somayeh</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-35</link>
		<dc:creator>somayeh</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 07:37:39 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-35</guid>
		<description>زود تر از اینها آمده بودم و داستان رو خونده بودم ...من بنده با وجدان سر تا پاگناهی هستم ...

مطلب جدید زدین بی خبر نذارین ها .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زود تر از اینها آمده بودم و داستان رو خونده بودم &#8230;من بنده با وجدان سر تا پاگناهی هستم &#8230;</p>
<p>مطلب جدید زدین بی خبر نذارین ها .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-33</link>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 06:59:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-33</guid>
		<description>سلام.ممنون از اطلاع رسانیتون.داستان جالبی بود.به نظر میاد ترجمه خوبی از آب در آمده باشد.لذت بردم.خوشحال می شودم به بلاگ من هم سر بزنید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.ممنون از اطلاع رسانیتون.داستان جالبی بود.به نظر میاد ترجمه خوبی از آب در آمده باشد.لذت بردم.خوشحال می شودم به بلاگ من هم سر بزنید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ژیلا</title>
		<link>http://adibolmamalek.wordpress.com/2008/07/05/story-translate-yektaraf/#comment-32</link>
		<dc:creator>ژیلا</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 06:56:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://adibolmamalek.wordpress.com/?p=46#comment-32</guid>
		<description>قشنگ بود.خالی که دریاچه ای بود میان کلبه های ییلاقی.....
منم داستان نویسم. [...] ممنون به وبلاگم سر بزن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قشنگ بود.خالی که دریاچه ای بود میان کلبه های ییلاقی&#8230;..<br />
منم داستان نویسم. [...] ممنون به وبلاگم سر بزن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
